تبليغاتX
زیباترین خنده دنیا
کاش همه خندهای دنیا مثل خنده تو بودن



چشمهایم به در خیره مانده بود تا تو بیای اما نیامدی

چشمهایم همیشه انتظار دیدنت را میکشید ولی دریغ از امدنت

صبح شود شب شود ومن همینطور چشم به راه تو بودم

صدای زنگ در که میامد بی اختیار به جلوی در میرفتم

که شاید دررا که باز میکردم تو ولبخند تورا ببینم

که این لبخند زیبابرایم اشنا بودشاید زیبا ترین لبخند دنیا بود

فکر میکردم صدای پایت را میشنوم اما صدای نبود

ومن روزها وساعتها چشم به راه تو ماندم اما نیامدی

ومن دیگر داشتم به نیامدنت عادت میکردم

ودیگر چشمانم توان دیدنت را نداشت

ودیگر قلبم درانتظارامدنت بود

تقدیم به..............


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


من راز نگاهت را از اینه سوال کردم چشمان نجیبت را از دور دیدم             باران شدم وچون اشک بر عشق تو باریدم من شمع وجودم رابر مهر تو بخشیدم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


من راز نگاهت را از اینه سوال کردم چشمان نجیبت را از دور دیدم             باران شدم وچون اشک بر عشق تو باریدم من شمع وجودم رابر مهر تو بخشیدم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


یه فرشته ی خیلی دوست داشتنی

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


تولد
مینوش جان ! ای مهربان ای یار صمیمی تولدت مبارک انشاءالله این تولد اغاز زندگی بهترو با نشاط تر به همراه سلامتی جسم و روحی برای شما و خانواده محترمتان ارزومندم..... اون که همیشه به یاد شما و از صمیم قلب شما را دوست داره ...... hossein

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


مامان جون روزت مبارک

 تو قشنگترین وزیبا ترین هدیه خداوند هستی


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


تولدت مبارک

 

قشنگترین شب شب تولدتوست

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

عکس شادی شمع نگاه کن که وا صد میچیکه تیکه تیکه

همه جمع شده ان دور تو امشب گل بوسه میدن که بشینی

در چشن تولدت عزیزم همه انگشتر از تو نگینه

نگا بادکنکارو همه زردو ملنگیست عجب شب قشنگیست

تولد تولد تولدت مبارک میارک تولدت مبارک

بیا شمع هارو فوت کن که صد سال زنده باشی

تولد تولدمبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


غروب عشق

    

من همونی هستم که یک زمان غروب میکردم تو

تا طلوعی دوباره به انتظارم مینشستی

مینشستی تا زیبایی نگاهم را ببینی

وگاهی وقتها به من زل میزدی

وساعت ها تماشایم میکردی

وانقدر محو تماشایم میشدی که

دیگرخوابت میبرد

اون کس کسی نبودجز خودم خود خودم

که همیشه هم غروب خودم بودم هم طلوع خودم بودم

مینا


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


سرگذشت

دریا اولین عشق مرا بوردی

دنیا دم به دم مراتو ازوردی

دریا سرنوشتم را ه یاد اور

دنیا سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


قصه عشق

تا حالا عشق رو به این قشنگی ندیده بودم برام خیلی عجیب بود کسی رودیدم که تمام هستیش عشقش بودهمیشه عاشقش بود وهیچ وقت تنهاش نذاشت وهمیشه دوسش داشت ولی قشنگترین شبی بود که تو زندگیم دیدم تا حالا همچین کسی رو ندیده بودم که انقدرعاشق باشه واینکه اشک از چشمان قشنگش جاری شده بود ولی همیشه میگفتم عشق حقیقی چیه حالا فهمیدم عاشق حقیقی کیه رضا میگه ادما میگه ادما یه بار عاشق میشن یک بار هم میمیرن

رو ابر پاره پاره روسینه ستاره برای تو نوشتم

 عاشقتم دوباره

به روی من گشودی درهای عشق وامید

پنجره های بسته واز شد به روی خورشید

گرمای سینه توحریم پیکرم شد باپوش مهربونت

 دوباره بر سرم شد

رو ابر پاره پاره روسینه ستاره برای تو نوشتم

 عاشقتم دوباره

رفتیو از دل من عاشق تری ندیدی برگشتی عاشقونه

 به داد من رسیدی

لبریز از تمنا در موج ارزوها میگم نگیریدش از من

 دوسش دارم خدایا.....

 

 

 يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود

يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود

يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا

اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند

زير آوار جفا دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها

اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت

قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد

هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد

گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا

         

وقتی که گفتم ای عزیز؛ من دوستت دارم هنوز

خندیدی و گفتی به من؛ درعشق من اینک بسوز

گفتم برای خاطرت من مثنوی ها گفته ام

گفتی که شعرت کهنه بود من شهر نو می خواستم

گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند

گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند

من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود

گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود

زیبای من؛ من بارها لیلا و مجنون خوانده ام

لیلای تو اینک منم مجنون عشقت مانده ام

رفتی ز پیشم بی وفا لیلای دوم داشتی

کردی فدای لیلی ات هرچه زمن کم داشتی

من از برای ماندنت قلبم گرو بگذاشتم

                               قهرت باهانه بودو بس من هیچ کم نگذاشتم


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


شبا وقتی

شبا وقتی منو دل تنهای تنها میمونیم واسه هم قصه ای از روز جدائی میخونیم

میگم ای دل دله الوده ی درد اگه روزی بکشم ناله ی سرد

اه و نالم میگیره دامنشون رو ؟ اتیش عشق میسوزونه همشون رو

شبا وقتی منو دل تنهای تنها میمونیم واسه هم قصه ای از روز جدائی میخونیم

میگم:تو مصیبت کشی ای دل میدونم میون اتیشی ای دل میدونم

داری پر پر میزنی جون میکنی اینو از اشکهای چشمت میخونم

شبا وقتی منو دل تنهای تنها میمونیم واسه هم قصه ای از روز جدائی میخونیم

دیگه دل طفلکی دیوونه شده مثل من در به در از خونه شده

نداره هیچ کسو این دل میدونم دیوونه همدم دیوونه شده خوب میدونم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


به خاطر هیچ کس

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو

گفتم به خاطر هیچ کس .

پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو

گفتم بخاطر هیچ چیزهستی؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت

بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زنده است


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


حسین ممنون از همه چیزهای قشنگت

خودت گلی ولی عمرت مثل گل نباشه

                        

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


یادته

یادت می یاد یه روزبهم گفتی...

که من خیلی دوست دارم

یادت می یاد در جوابت بهت گفتم...

منم دوست دارم

پرسیدم توچقدردوستم داری جواب دادی خیلی زیاد

ولی حالا رفتی ومن تنها شدم.

اماتوچی توزنده ای من اسیرشدم


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |



موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |



موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


امشب از خواب خوش گريزانم كه خيال تو خوشتر از خوابست .

سنگ صبور.....!!!

اي صبور با وقار....!!!

اي كه صبر و وقار را به خجالت نشانده اي....

اي مهربانترين مهربانان.....!!!!

اي خوب به عقل سليم و به چشم بصير

دوستت دارم و مي ستايمت................

چونان كه خوبان را همه ستوده اند

تو مثل بهاري با طراوت و شاداب

ومثل گل بي ريا و صادق

كه بي دريغ رايحه دل انگيزت را نثار همه مي كني ....!!!

تو فراتر از واژه هايي هستي كه با نظام گرفتن از معنا براي شمردن خوبي هايت صف كشيده اند

و با ستودن صفات بارزت ناتواني خودشان را به اثبات رسانده اند....

تنها ياد توست كه در تنهايي مطلق به دادم مي رسد

تنها ياد توست كه دنياي پر طلاتم مرا آرامش مي دهد

تنها ياد توست كه راه مرا از ابليس جدا ميكند

هر گاه كه از همه كس دلگير ميشوم .......

هر گاه از دنيا فاصله ميگيرم .....

فقط و فقط تو مي ماني و يادت.....

آنگاه ديگر من از خود نيز جدا ميشوم .

مي خواهم پرنده باشم و بر فراز ابرهاي خيال پرواز كنم

مي خواهم ماهي باشم و در درياي بيكران انديشه ها غوطه ور باشم

مي خواهم اسب باشم و در سرزمين وسيع آرزوها بتازم

مي خواهم تشنه باشم و ريشه تبعيض و نابرابري را از جا بر كنم

مي خواهم بهار باشم و با خود به همه جا سبزي و طراوت ببرم

ميخواهم كوه باشم و در برابر مشكلات و سختي ها ايستادگي كنم

و..........

مي خواهم انسان باشم

انساني حقيقي كه مكمل همه خوبي هاست

بار الهي

من منتظر نوشتم در انتظار مهر و محبت تو كه ياريم كني

                    فراموشم مكن.....


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


عشق یعنی.........................

عشق يعني رفتن راه وفا عشق يعني پرواز در حال و هوا عشق يعني جذب تو ترك جفا عشق يعني چشم مست و بي ريا عشق يعني سينه اي صاف از طلا عشق يعني دو قلب از اوج نور عشق يعني انتهاي يك غرور عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني بت پرستش يك خدا ديدنت در اوج آنجا انتها عشق يعني يك تخيل خواب ناز عشق يعني با تو بودن يك نياز عشق يعني لاله ها رنگ صفا عشق يعني دوري و زجر و وفا عشق يعني ديدن روياي تو عشق يعني عشق و عشق و عشق تو


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است 

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


دوست بی معرفت

هر کس به طریقی دل ما میشکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

                                    من در عجبم دوست چرا می شکند

واقعا که تو رو میگم

کلتو میکنم........


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


نمی تونم بخندم

نمی تونم نمی تونم خنده کنم دلم از قصه غم کنده کنم

اخه تنهام اخه تنهام

رفتی یارو مونده یادگاریا برده عشق مونده بی قراریا

اخه تنهام اخه تنهام

روزگار من دیگه به پای ون تباه شده

رنگ عشق ما دیگه تیره شده سیاه شده

دیگه تا اخر عمر تنهای تنها میمونم

اون که یار من بوده رفته بی وفا شده

یه روز میاد دلت واسم دادبزنه لبت فقط

اسمم فریاد بزنه ولی دیر ولی دیر

بازم میاد روزی که بارون بباره بخواد

که عشق منو یادت بیاره ولی دیرولی دیر

نمی تونم نمی تونم خنده کنم دلم و از قصه غم کنده کنم

         اخه تنهام اخه تنهام


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


در چشمانت غرور را دیدم که هرچه گشتم در کسی دیگرپیدانکردم

درچشمان زیبایت نگاه معصومی را دیدم که در هیچ نگاه دیگری نیافتم

فقط نگاه تو...

در چشمانت شرم را دیدم چشمانی که با نگاه خودبه من می گفت نرواما رفتم

واشکهای که به ارامی از چشمان زیبایت سرازیر می شد تا من نبینم امامن دیدم

فقط چشمان تو...

درچشمانت دنیایی از عشق رادیدم دنیایی که می گفت نرو در کنارم بمان اما من رفتم

واشکهایش ذجرم می داد تاقت وتوانم را کم می کرد ومیگفت من با تو وبا عشق تو زنده ام

فقط توفقط خود تو...

واشکهایی که از چشمان تو چکیده شدمن قدر این اشک هارا ندانستم وحال امده ام تا با تو باشم

فقط چشمهای معصوم تو...

تقدیم به کسی که تنها ترین وعاشق ترین بود و هست


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


دلتنگی
دلم برای همه تنگ شده

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


عاشق

یه روزتورادیدم که به اسمان نگاه میکنی وبا خودت صحبت میکنی

گفتم:با خودت چی میگی

گفت:یه چیزی روازخدا میخواهم نمیدانم که چه کارکنم

گفتم:از خدا چه چیزی رومیخواهی

گفت:یه کسی روازخدامیخواهم کسی که اندازه تمام دنیام دوسش دارم ولی اونمی داند

گفتم:اوچه کسی هست نشانم میدهی

گفت:درچشمانم نگاه کن بگوکه چی می بینی

گفتم:خودم رومیبینم واشکت را که ازچشمانت سرازیرشده

گفت:اون کسی است که من دوستش دارم اون کسی است که من نتوانستم عشقم را به او ثابت کنم

ولی هیچ وقت مثل اشک ازچشمانم نیوفتاد اوهمیشه در قلبم درخاطرم بودوهست

تو چشمان من هستی ومن دنیا را با تو وبا عشق تو میبینم همیشه هم در قلبم هستی

تقدیم به کسی که درروزهای غم درکنارم استوارایستاد

                


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


کاش خداوند هيچ وقت به کلمات غرور و عشق و دروغ فکر نميکر

که تا هيچ وقت هيچ عاشقی به خاطر غرورش به عشقش دروغ بگه


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |


مسافر عاشق

من راهی صفر بودم تو عاشقم بود ی اما نگفتی من عاشقت هستم

دستم راگرفتی درون قلبت رادیدم قلبی که چیزی درونش بود که من نفهمیدم

من درون او عشقی را دیدم صدای تاب تاب قلبت راشنیدم

دستم خشک شد نمی دانستم که چه باید کرد اما صدای سوت قطار فرصت دیدن او را کم میکرد

دستم را کشیدم اما نفهمیدم که قلبش به خاطر من می تپد اما نفهمیدم که او مرا دوست دارد

من رفتم اما بعد فهمیدم که او عاشقم بودوحالا که من هم عاشق او هستم اوهم عاشق من است

تقدیم به کسی که تا اخرین لحظه ها تنهاترین عاشق ترین بودوهست


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط مینوش حسین |



موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |


رویای شبانه
 

 

دیشب خواب تو رادیدم

دیدم که بارون می اید وتو ازپنجره سرت را بیرون کردی

واشک ازچشمانت سرازیر شده واز خدا طلب میکنی

گفتم: طلب چه ازخدا میکنی

گفتی: ازخدا طلب یار میکنم

گفتم: یارت کیست

گفت: کسی است که بدون او عمری ندارم بی اوهیچم

کسی است که روبه رویم می ایستد ولی نمی توانم بهش بگویم

کسی است که من وقتی به صورتش نگاه میکنم

بی اختیاراشک درچشمانم جمع می شود

اونگاهی معصوم به صورتم کردوگفت: کسی است که

اورامی بینم گریه ام میگیرد

و من فهمیدم او کسی نیست جز خودم

خود خودم

 

مینا

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط مینوش حسین |